آراد کوچولو

سونوگرافی قلب برای دومین بار

عشقم دو هفته از اون موضوع گذشت قرار بود یکشنبه بریم سونو مجدد که میشد ۱۶ دی اما مامان پنجشنبه صبح از خواب بیدار شدم دیدم دستم لمس شده و حس نداره قرار شد بریم دکتر مامانو ببینه که گفت مشکلی نیست سونو رو انجام بدید یک دفعه بیاید بابا میلاد خواست که این دفعه با هم بریم سونوگرافی اومد دنبال من هوا نیمه ابری بود بعد از اینکه نهارمون رو خوردیم راه افتادیم به سمت کرج برف گرفت چه برف شدیدی ۱۳ دی ۱۳۹۷ بود خوش حال بودم از بارش برف اما دل تو دلم نبود که صدای قلب نازنینتو بشنوم مامان خلاصه اول رفتیم سالن دنبال مامان معصوم اما سرش شلوغ بود و برف هم نشسته بود ممکن بود گیر کنیم و به سونوگرافی نرسیم اینجوری شد که ما راه افتادیم به سمت سونوگرافی هرچی نزدیک تر...
19 اسفند 1397

تولد بابا میلاد

۱۰ دی تولد بابا میلاد و سالگرد عقدمونه جوجه کوچولو مامان منتها امسال ۷ دی جشن گرفتم براش اون روزا برام به سختی میگذشت چون استرس قلب خوشگل تورو داشتم پنجشنبه بود واسه بابا جشن تولد گرفتم مامان فاطمه و بابا علی و عمه مهسا بودن با مامان معصومه و بابا عباس شام خوردیم تموم شد جشن گرفتیم مامان فاطمه واست یه کادو خوشگل خریده بود یه ست لباس خیلی با مزه کلی واسش ذوق کردیم اون شب خلاصه تولد هم تموم شد😊😊😊
20 بهمن 1397

سونوگرافی اول

خلاصه اون شب هم گذشت مامان جون وقت دکتر رفتن رسید زنگ زدم به دکتر گفت که من به اون تست اول اطمینانی ندارم و باید این دفعه آزمایش تیتر بتا بدی من هم همون شب رفتم آزمایشگاه آزمایش دادم فردا صبحش جوابش آماده میشد سه روز از آزمایش اول میگذشت یعنی شنبه ۱۷ آذر ۹۶ جواب آزمایش رو گرفتم خدارو شکر عدد بتا رفته بود بالا شده بود ۱۴۴۸ خدارو شکر نجومی رفته بود بالا یعنی خوب بود من و مامان معصومه رفتیم دکتر آزمایش رو دید تبریک گفت و واسه ۲۸ آذر ۹۷ وقت داد که بریم سونو واسه قلب خوشگلت عشق مامانی یکشنبه بود من خیلی حالم بد بود سر ظهر اسنپ گرفتم اومدم سالن پیش مامان معصوم بعدش دوتایی با هم رفتیم سونوگرافی وقتی سونوگرافی رو انجام دادن گفتن قلب خوشگلت مشهود نیست...
20 بهمن 1397

ادامه شب آزمایش

خلاصه عشقم اون شب مامان معصوم از خوش حالی به همه گفت حقیقتا مامان روم‌ نمیشد بیام خونه بابا عباس رو ببینم خلاصه اومدیم و باباجون گفت بیا تو اینکارا چیه خلاصه اومدیم اون شب بابا میلاد گفت چرا شما به همه گفتید منم میخوام به یه نفر بگم زنگ زد به بابا علی گفت داری نوه دار میشی بابا علی باور نکرد😂😂😂گفت میلاد باز چی میخوای این موقع شب گفت وا بابا میگم داری بابابزرگ میشی خلاصه هی بابا میلاد میگفت اما بابا علی باور نمیکرد دیگه مکالمشون که تموم شد بابا عباس زنگ زد به بابا علی تازه باورشون شد که بلههههه بابا بزرگ شدن عسل مامان تو کمترین زمان همه فهمیدن که خدا تورو به ما هدیه داده خدایا شکرت واسه جوجه خوشگلم😍😍
20 بهمن 1397

خونه مامان فاطمه

سلام جوجه کوچولو مامان امروز رفته بودم خونه مامان فاطمه یکم بی حوصله بودم مامان فاطمه بهم گفت حدیث جان چهرت به آدمهای باردار میخوره اما من گفتم نه مامان جان اشتباه میکنید خلاصه اون روز اومدیم تست کنیم ببینیم من واقعا باردار هستم یا نه که نتونستیم فردای اون روز مامان اومدم رفتم آزمایش خون دادم جوابش حدودا ساعت ۲ بعد از ظهر آماده شد بابا میلاد زنگ زده بود به من میگفت قطع نمیکنم تا جواب آزمایش رو باهم بشنویم دل تو دلم نبود رفتم داخل آزمایشگاه به رسپشن اسم و فامیلم رو گفتم آزمایشمو بهم داد گفت ببر بده پزشک رفتم به دکتر نشون دادم همون موقع بابا میلاد هم پشت خط بود گفتم آقای دکتر آزمایشم چیه گفت چی دوست داری دختر یا پسر؟؟؟ من🙄🙄🙄 آقای دکتر یعنی چی گ...
20 بهمن 1397